Saturday, June 01, 2002

ديروز و فردا دست به يکی کردند، ديروز با خاطرات گذشته فريبم داد، فردا با وعده های دروغ خوابم کرد. وقتی چشم گشودم امروز رفته بود...

Friday, May 31, 2002

در زندگی، نکته با مزه ای است، اگر چيزهای متوسط را نپذيريد، اغلب اوقات بهترين ها نصيبتان خواهد شد.

                                                                                    سامرست موآم
آخيش! بلاخره صفحه اول وب سايت شرکت رو ساختم. راستش الان حدود يکسال هست که هنوز شکل و قيافه سايت عوض نشده.
البته دليلش خدايی نکرده تنبلی من نيست. اين کار طلسم شده بود. تو اين مدت، 4 بار يه سايت کامل رو طراحی کردم اما هيچوقت
به مرحله آپلود (upload) شدن نرسيد. بار اول يه سايت مامان درست کردم که قبل از اينکه بخوام upload ش كنم يکی از مشتريها
اومد گفت الا و بلا من اين طرح رو ميخوام. دروغ چرا تا قبر آ آ آ آ. اون موقع شديدن به پول نياز داشتم و زورم بهش نرسيد که
بگم آقا جون اين رو واسه خودم ساختم خيلی بيشتر از اين پولی که ميخوای بدی براش زحمت کشيدم... خلاصه داديمش رفت.
بار دوم يه سايت ساختم که همچينم بد نبود اما وقتی کلّش تموم شد نميدونم چرا زورم اومد که آپلودش کنم که بعدها اين رو هم با
يه کم تغيير قيافه به يکی ديگه فروختمش. بار سوم خيلی سوزناک بود... چشمتون روز بد نبينه، جوونيم رو ريختم به پاش! شش
ماه تمام روش کار کردم... خيلی چيز توپی شده بود. عرضم به حضورتون که اين ميز کامپيوتر من يه کم منگل هستش. خوده
PC رو ميز قرار نميگيره. بغل ميز يه جا داره که case رو بايد رو اون گذاشت و تقريبا نصفش رو هواست. جونم براتون بگه
يه روز زمانی که اين وب سايت نازنين کارش داشت تموم ميشد خواهرزاده محترم بنده ( سه ساله - مرد - مجرد ) تشريف آوردن
اينجا و در حين ماشين سواری بر روی صندلی کامپيوتر تصادف سنگينی با کامپيوتر کردن که اين تصادف منجر به مرگ hard
بنده شد.  خودتون حدس بزنيد تا کجام - و تا به چه اندازه ای سوخت... بار چهارم هم که الان کار صفحه اولش تموم شد. اميدوارم
اين بار ديگه بلايی سرش نياد... خيلی مطلب بي مزه ای بود. نه؟ خودم هم از بس که اين جريان رو برای همه تعريف کردم ديگه
از تعريف کردنش حالم به هم ميخوره اما از بيکاری بهتره ! بي خيابش اصلا...

Tuesday, May 28, 2002

والا به پير، به پيغمبر من همچين هم بيکار نيستم ! مخصوصا تو اين چند روزه که همينطوری کار خراب شده رو سرم. شبها ساعت سه و چهار ميخوابم صبحها هم مجبورم ساعت هشت بيدار باشم که به موقع برسم سر کار ... اون هم من که در شبانه روز اگه 10 ساعت نخوابم بقيه روز رو خماره خمارم ! اما چه ميشه کرد که بعضی از دوستان نازنين - دانسته و يا ندانسته - لطف ميکنن و ميذارن دقيقا تو بدترين و حساس ترين شرايط ، توان فرساترين ضدّ حال ها رو نصيب قلب و روح آدم ميکنن. بعد که حالت گرفته شد و دلت حسابی دردش اومد، بعد که فهميدی اين رابطه ای که فکر ميکردی اگر زمانی کوهها از زمين جدا بشن اون سره جاش ميمونه، سست تر از پوسيده ترين زنجيرهای کاغذی بوده، بعد که مي بينی ديگه کسی رو نداری که باهاش درد دل کنی، چون اون کسی که هميشه حرفهاش تسکين درد هات بوده حالا خودش شده دردت، چيکار ميتونی بکنی؟ بذاری زير فشار اين محبتها له بشی؟! نه! اين رو يه بار تجربه کردم. اصلا راه مناسبی نيست. راهش اينه که خودت رو يه جوری سرگرم کنی. کاری کنی که انديشه و دلت فرصتی برای شورش و طغيان پيدا نکنن. بايد خودت رو هم فريب بدی که هيچ اتفاقی نيوفتاده، بايد ... بنويسی!

مينويسم همه با تو نبودن ها را          گريه، اين گريه اگر بگذارد...
قسمتی از اعترافات تکان دهنده مردی که خواهر خود را به قتل رسانده :

هنگام ارتکاب به قتل و قبل از پشيمانی :

يک ضربه به صورتش زدم. افتاد روی زمين. از بينی اش خون آمد، خيلی عصبانی بودم.
دستانم را دور گلويش فشردم. وقتی به خود آمدم متوجه شدم که او مرده است. از عمل خود
پشيمان بودم ولی ديگر کار از کار گذشته بود...

بعد از پشيمانی !!! :

جسد را ( منظورش خواهرشه ! ) به داخل حمام بردم و اندام او را قطعه قطعه کردم.
( اگه پشيمون نميشد چه غلطی ميکرد؟؟!! ) و در کيسه های زباله و چمدان جا
دادم. ( احتمالا اگه اينقدر دلرحم نبود ميذاشتش تو فريزر تا سر فرصت باهاش يه کباب
سلطانی خوشمزه درست کنه ! ) کيسه های زباله را در حوالی ميدان فردوسی داخل
سطل های زباله انداختم و ...

نکته جالب اينکه اين آدم دوست داشتنی دانشجوی سال چهارم مهندسی دانشگاه شريف
هست يا بهتر بگم، بود !

اگه گفتي من کيم ؟؟؟


اگه ايميلی داشتين که يه فايل به نام Life is Beautiful.pps بهش ضميمه شده بود، به
هيچ عنوان بازش نکنيد چون ممکنه باعث بشه زندگي سايبرتون يه هوا بي ريخت بشه !

Monday, May 27, 2002

دردسر والدين !

تحمل تنهايی از گدايی دوست داشتن آسانتر است.
تحمل اندوه از گدايی همه شادی ها آسانتر است.
سهل است که انسان بميرد تا آنکه بخواهد به تکدّی حيات برخيزد.
هر آشنايی تازه اندوهی تازه است...
مگذاريد که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان.
هر سلام، سرآغاز دردناک يک خداحافظيست.

Sunday, May 26, 2002

ای وای از اون روزی که گردونه به کام ما نگرده !
...
 توده هاي كوچك لجن در صفي كه تا بينهايت ادامه داشت به چشم ميخورد و در آن ميان
گل تو همچون توده فروزان آتش ميدرخشيد و من ايستاده بودم و با كنجكاوي در آن خيره
شده بودم. دلم ميتپيد و چشمهايم از اشك شوق و شكر چنان پر شده بود كه تصوير گل
تو در نگاهم ميلرزيد. من نتوانستم سرپا بياستم! زانوانم توان نداشت. كنار گل تو نشستم
اما چشم از تو بر نداشتم. نزديك ترت آمدم، نزديكتر و خدا مرا از زير چشمهاي بزرگ و شوخ
و هشيار و مهربانش مي پائيد.


  ديدم كه گل تو همچون خاكستر حلاج ميتپيد. من بيتاب شدم. شنيدم آوائي كه به صداي
سايش بالهاي پرندگان ميمانست، نام مرا ميبرد! گويي نام خويش را از عمق درونم ميشنوم...
تو مرا، همچون هيچگاه به نام خواندي و همچون هيچگاه، بر آن چيزي افزودي كه جز آن لحظه،
ديگر بر زبان نياوردي.


  خدا به شتاب گلهاي ديگر را ميسرشت و ميساخت و نوبت تو نزديك ميشد و من بيقرار!


  نوبت تو رسيد! من براي اولين بار نفسي بر آوردم و نيروي شوق از جا بلند كردم و در برابر
خدا ايستادم. اما همچنان چشم از تو بر نگرفتم...


  خدا با سيمائي پدرانه از نور و چشماني پر از نبوغ و لبخندي پر از گذشت و مهرباني در
من نگريست. لحظه اي در من نگريست و من گرماي نگاه رحيمش را بر گونه هاي سرد و
مرتعشم احساس كردم. نگاهم را از گل تو بركشيدم اما نتوانستم بر چهره خدا دوزم، به
پاي او دوختم و از سر شرم به زير افكندم و در آن هنگام احساس جواني را داشتم كه با
معشوقش در برابر پدر بزرگ بزرگوار و مهربانش كه از سعادت آنان خوشحال است ايستاده
ام...


  ناگهان خداوند خدا مرا ندا داد كه اورا به دستم ده! چه فرمان شگفتي! من گريستم.
احساس كردم كه نميتوانم، كار دشواري بود... در زير فشار سنگين چنين محبتي چه
ميكشيدم! خدا همه محبتهايش را - كه از همه كوهها سنگينتر است - بر دل نازك جوان
من نهاده بود!


  خم شدم. چه تلاشي ميكردم كه نلغزم، كه بتوانم.
  در دستم گل تو و در برابرم خداوند!
  برداشتم. سبك بودي و نرم، گلي به رنگ طلا. درونت را از صافي ميديدم. هسته اي
سرخرنگ در آن ميتپيد و دو دانه گوهر كه با موي مرموزي به آن هسته پيوسته بود، برداشتم
و ايستادم. تو در مشتهايم و خداوند در برابرم. گرماي تن مرا داشتي... دوست داشتم سرم
را آهسته خم كنم و آن را ببوسم، اما خداوند مينگريست... خواستم ناگهان آنچه را در مشت
دارم ببلعم. نميشد. خواستم آنرا بر روي صورتم بگذارم و از غيظ فشار دهم، آنچنان كه كاسه
چشمانم از تو پر شود... اما از خدا خجالت ميكشيدم...


  دستهايم را با ادب، آهسته و لرزان پيش آوردم... تو سخت ميتپيدي، چنانكه نزديك بود از
دستم بيفتي و من چه دلهره اي داشتم! چه حالي داشتم! و خدا مينگريست. چنان مرا نگاه
ميكرد و به نگاهش مينواخت كه من اطمينان يافته بودم كه تو را زيبا خواهد آفريد، چنان لبخندش
مهربان و پر از محبت بود كه يقين كرده بودم تو را مهربان خواهد آفريد... چنان در سكوتش نوازش
و ستايش و ستايش از خود ميخواندم كه دانسته بودم كه ترا بسدانك خواهد آفريد... به هر دو
دستم گل تورا گرفته بودم و پيش ميبردم، تا انگشتانم رداي نوراني و بزرگ خدا را كه به رنگ
ملكوت بود لمس ميكرد، دستانم را همچنان نگاه داشتم و سرم به زير چشمهايم فرو افتاده به
زمين و چهره ام از شرم و شوق و شكر تافته.


  لحظه اي گذشت و لحظاتي... كه خدا هيچ نگفت، به دستهاي بزرگ و توانايش، دستهاي مقدس
و نوازشگر و خوبش خيره شدم، همچنان فرو هشته بود، در او نمينگريستم اما همچنان حس
ميكردم كه مرا مينگرد.


  حس كردم كه لبهايش بيشتر به لبخند باز شده است، آنچنان كه سراسر درونم پر از نور و
يقين شده بود. لحظه اي گذشت و لحظاتي... سكوت شگفتي بود، كار آفرينش لحظه هايي
متوقف شده بود. هستي از جنبش باز ايستاد، همه كروبيان عالم بالا گردن ميكشيدند...
ناگهان خدا با لحني كه از محبت لبريز بود و پيدا بود كه دلش بر من سوخته است گفت :
پسر جان، پسر جان! او را خودت بساز!

مقــــــام امـــــن و می بيغش و رفـيق شفيق        گرت مـدام ميســر شـــــــــود زهی توفيق

جهان و کار جهان جمله بر هيچ بر هيچ است        هزار بــــــار من ايـن نکته کــرده ام تحقيق

دريـــغ و درد که تـــا ايـن زمــــــــان ندانستــم         که کيميای سعــــادت رفيق بـــــــود رفيق

به مامنی رود فـــــرصت شمـــر غنيمـت وقت         که در کمينگه عمـــــرند قـــــــاطعان طريق

بيـــــا که توبه ز لعل نگـــار و خندهء جــــــــام         تصوّريسـت که عقـــــلش نميکـند تصـديق

اگــــر چه موی ميــانت به چــون منی نرسـد         خـوشست خــاطرم از فکر اين خيال دقيق

حــــــــــــلاوتی که ترا در چه زنخــــدان است         بکنه آن نرسد صد هــــــــزار فــــــکر عميق

اگر برنگ عقيقی شد اشک من چـــه عجب         که مهر خاتم لعل تو هسـت همچو عقيق

به خنده گفت که حـــــــــافظ غلام طبع توام          ببين که تـا به چه حدّم همی کند تحميق