Thursday, June 27, 2002

امروز داشتم با يه دوستی صحبت ميکردم. نگرانش شدم وقتيکه فهميدم داره گرفتار ميشه. خواستم بهش بگم از ديد مثبت حيفته ، از ديد منفی گناه داری. اما هم دلم نيومد که بگم هم اينکه ميدونستم اگه بگم تاثيری نداره. خلاصه روزگار غريبيست نازنين، روزگار غريبيست. مواظب باش نشکنه که بند انداختنی نيست.
فکر کن داری تو خيابون ظفر راه ميری بعد از جلوی يه موسسه زبان رد ميشی و ميبينی رو ديوارش نوشته Bonjour! چه حسه عجيبی به آدم دست ميده... نميدونم اين کلمه بنژو چی داره که من هر وقت ميشنوم ته دلم خالی ميشه، ديگه وای بحال وقتی که اين رو تو خيابون ظفر ببينم يا بشنوم!!!